حكيم ابوالقاسم فردوسى

72

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

بها را روز ديگر مىدهد . سخنان زن در نظر سيندخت راست نيامد . آستين و درون جامه‌اش را جستجو كرد آن شاره سربند و جامهء گرانمايه كه براى زال مىبرد پيدا كرد . در كاخ را بست رودابه را پيش خويش خواند ، چون آمد رخسار خود را به ناخن خليد ، گريست و به آه و افسوس گفت : چه ماند از نكو داشتى در جهان * كه ننمودمت آشكار و نهان ستمگر چرا گشتى اى ماهروى * همه رازها پيش مادر بگوى كه اين زن ز پيش كه آيد همى * به پيشت ز بهر چه آيد همى سخن بر چه سان است و آن مرد كيست * كه زيباى سربند و انگشتريست رودابه گريست و به زارى گفت : بر سپهدار دستان پسر سام فتنه شده‌ام . مهر او بر آتشم نشانده است . چنان دل به او باخته‌ام كه بىاو نمىخواهم و نمىتوانم زنده بمانم . در نظر من يك مويش گرانبهاتر از همهء جهان است . من و او يكديگر را ديده‌ايم ، با هم به خلوت نشسته‌ايم و پيمان پيوند بسته‌ايم . به دست همين زن كه موهايش را كندى ، بر زمينش افگندى و به خاكش كشيدى پيامى مهرآميز برايم فرستاد و من به جواب اين جامه و انگشترى گرانبها فرستادم . سيندخت به شنيدن اين سخن آرام يافت و گفت : دستان جوانى گرد و روشن روان و نژاده است . هنر بسيار دارد و عيبش جز اين نيست كه مويش سپيد است . رها كرد زن را و بنواختش * چنان كرد پيدا كه نشناختش آگاه شدن مهراب از كار دخترش مهراب چون به جايگاه خود بازگشت سيندخت همسرش را سخت دل آشفته و دژم ديد . پرسيد : چرا چنين افسرده شده‌اى و روى چون برگ گلت چرا پژمرده شده است ؟ سيندخت گفت : همهء اسباب بزرگى و آسايش فراهم داريم ، كاخهاى با شكوه ، مال و خواستهء فراوان ، بندگان و